ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

اولین مسافرت قند عسل به جزیره کیش

بعد از بدنیا اومدنت مامانی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت داداشی دلش خیلی می خواست بریم کیش خلاصه با دایی وبچه هاش کیش راانتخاب کردیم درست دوماه وبیست روز از بدنیا امدنت می گذشت رفتیم کیش ساعت 8صبح از خونه حرکت کردیم ساعت 15/10فرودگاه بودیم ساعت حرکت هواپیما 45/10 بود بعد از مدتی سوار هواپیما شدیم حدود دو ساعتی  کشید تابه جزیره زیبایی کیش برسیم ( مامانی من خیلی ترسیده بودم اخه اولین بار بود هواپیما سوار می شدم) نمی دونم شما که همش خواب بودی وبا کمربند به مامانی وصل بودی خیلی بهت خوش میگذشت مامانی وقتی از هواپیما اومدیم پایین دیدیم از طرف هتل اومدن استقبالمون بعد از جابجا شدن رفتیم ناهار بعداز ظهر استراحت کردیم بعد ساعت 30/3رفتیم پدیده شاندیز...
19 تير 1391

نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک

  مامان جون خیلی خیلی تنبل شدم چند روز  نتونستم بیام وبت را آپ کنم چند مشکل وجود داشت اول اینکه کامپیوتر خونه خراب شده دوم محل کارم اینترنتمون با مشکل مواجهه شده بود. مامان قربونت برم بلاخره طلسمو شکستم مامان جونم چند روز قبل بادست وپاهات حرکت به سمت جلو را یاد گرفتی از روزی که وارد نه ماهگی شدی  چند تا کار را باهم انجام میدی سینه خیز وچهار دست وپا میری ووسایل خونه میچسبی وبلندمیشی روپاهات می ایستی........ الهی مامان بخورمت که هرروز دلم غش وضعف میره برات مامان جون دیگه خودت را سریع به هرچی دور برت باشه می رسونی وکلی خنده میکنی مامان جونی دیروز یه پله کوچیک بین اشپزخونه وحال هست انقدر سعی کردی که از اونجا تونستی بیایی...
18 تير 1391

ایلیا عزیز مامان

مامانی امروز می خوام بعد یه مدت وبلاگتو آپ کنم قربونت بگردم خیلی با مزه شدی حسابی که به قول داداش امید اول  همه به شما توجه میکنند بعد به بقیه بابا بزرگی عمه وخاله وداییها خیلی خیلی دوستت دارند بچه های فامیل که دیگه نگو همش یکی بغل میکنه دیگری تو نوبت واستاده واسه بغل کردن تو مامان جونم با شیرین کارهات همه را شیفته خودت کردی وحسابی دلبری میکنی یه صداهای عجیب وغریب از خودت در می آری یاقهقهه می خندیکه مامانی از تعجب انگوشت به دهن می مونم واسه صداهات کاملا برای مدت طولانی می تونی بشینی سینه خیزمیری اونم  با شونه سمت راست خودتو به وسایل مورد نظرت می رسونی هنوز نمی تونی بادست وپاهات  سینه خیز بری عاشق دستمال کاغذی هستی تا ا...
27 خرداد 1391

روزت مبارک باباجون

اومدم وبلاگ گل پسری را آپ کنم  مامانی دیروز روز تولد حضرت علی و روز پدربود روز پدر  برهمه بابا های دنیامبارک باشهههههههههههههههههههه مامان جون یه روزی شما هم مثل بابای پدر میشی انشاللهههههههههههههههههه قربونت بشم مامان جون دیروز با شما پسر گلم رفتیم برای بابا بزرگی یعنی پدر باباجونت یه پارچه پیراهنی خریدم اخه بابا اکبر پیراهن دوخته نمی پوشه مجبور شدیم پارچه بخریم هر چه به بابات اصرار کردیم بیاد یه شلوار برایش بخریم نیومدکه نیومداخرش هم مجبورم بدون بابای برم براش بخرم  (اخه سایزشو نمی دونم کوچیک وبزرگ بشه چکار کنم) بعد از اونجا با شما رفتیم سر مزار بابا جون مادری خودت می دونی که مامانی چند ساله پدر ومادرشو از دست داد...
18 خرداد 1391